بنام خداوندبخشنده ومهربان


 

منوی اصلی

کامپیوتروترفند

کدهای جاوااسکریپت

داستانک

مطالب عمومی

 

 
 

آمارسایت

 

 
 

ارتباط باما

: info@gisoom.com
sarbazras@yahoo.com

 
 

 

 

بادکنک

از فرط خستگی به یکی از درختهای پارک تکیه داده بود، دستانش را به هم می مالید و با بخار دهانش، گرمشان می کرد. گاهی با دیدن رهگذری سمت اش می دوید و ملتمسانه می گفت:« تو رو خدا یکی بخر»

ظاهر آشفته و نامرتبی داشت، از قد و هیکلش می شد سنش را کمتر از 12 سال تخمین زد، اما ترکیب صورتش نسبت به سنی که داشت پخته تر نشان می داد. انگار بچگیش را به فراموشی سپرده بود، این را از غمی که در چهره اش آشکار بود می شد فهمید. مشغله ی فکری اش مثل یک مرد بزرگ، این بود که چطور درآمد بیشتری داشته باشد. مثل عقابی که چشمانش را برای طعمه تیز می کند به دنبال کسی بود که بتواند جنس هایش را بفروشد.

در همین حال چشمش به پسر هم سن و سالی که با پدرش توپ بازی می کرد، می افتد. به آنها خیره می شود، غم هایش را برای یک لحظه فراموش کرده و بی اختیار لبخند میزند. یادش می افتد هنوز بچه است و باید بچگی کند. همینطور در افکارش غرق می شود که مرد چاق و قد بلندی که همراه با دختر کوچکش نزدیک می شدند، توجهش را جلب می کند. در یک آن، همه چیز را از ذهنش پاک می کند و مثل یک سرباز وظیفه ، بی اختیار هدفش را دنبال کرده به سرعت طرفشان می دود. به چند قدمی شان که می رسد، شروع می کند به تبلیغ:« آقا تو رو خدا یکی از اینا واسه دخترت بخر.» مرد، بدون توجه می گذرد. اما پسرک نا امید نمی شود: «آقا تو رو خدا بخر دیگه» مرد نگاهی خشمگین به پسرک انداخته و زیر لب می گوید: «عجب زبون نفهمیه» امیدش را از دست نمی دهد و لبه کت مرد را می کشد. مرد، دست پسر را محکم پس زده و می گوید: «برو گمشو دیگه»

پسرک یک لحظه سکوت می کند ، یادش می آید. چیزی به شب نمانده و هنوز چیز زیادی نفروخته. آخرین تلاشهایش را هم انجام می دهد، دست مرد را می کشد: «بابام خونه رام نمیده، یکی بخر دیگه، صد تومنه» این دفعه مرد با عصبانیت یقه پسرک را گرفته و پرتش می کند. پسرک روی زمین می افتد و بر اثر خراشیدگی، دستش خونی می شود. ناامید شده و چشمانش پر از اشک می شوند. می خواهد گریه کند اما می داند بی فایده است و کسی نیست که یاریش کند. از جایش بلند می شود، خون دستش را روی لباس تیره و کثیفش پاک کرده و راه می افتد. باز صدای غمگینی فضای پارک را پر می کند: «بادکنک... بادکنک... »

داستانک

بادکنک
غريبه
درد عاشقي
ترس، نابودگرعشق
نفرین
ايميلي براي خدا
دخترک گل فروش
ف
نجان قهوه
شاخه گل خشکیده
شكلات تلخ
مادرید، 20 مایل
غول چراغ جادو
قیمت معجزه
وقت شناسی
هرگززودقضاوت نکن
هوش ایرانی
مهدی جان هنوزآماده ظهورنیستیم
سوءتفاهم
آوازجغد
داستان میخ
دومکالمه
مدادسیاه
سؤالی که هیچ انسانی نمی توانست پاسخ دهد

پیـدا و پنهـان

 

 

 

© 2006- 2010 Gisoom.com
طراحی وب سایت توسط مجتبی طاهری
Best View in 1024*768 Resolution & IE8 Or Firefox